تبلیغات
 THE EVERLASTING COUNTRY - داستان من قسمت دوم نویسنده قاسم

 /قسمت دوم/ترانسمانی ها و راهزنان


بعد از یک سال که آوازه آلکاپترا در اطراف آنجا پیچیده شده بود و مردم به سمت قلعه های او مهاجرت میکردند گروهی که  راهزن بودند و بخاطر او نتوانسته بودند مدت زیادی چیزی بدست بیاورند به دیگر اقلیم ها رفتند و توانستند گروه های راهزن زیادی را مطیع خود کنند.گروه آنها روز به روز بزرگ تر و قوی تر میشد و آنها در زبان مردم به گروه«هفت اقلیم»مشهور شدند و بعد از سالها به هائیش بازگشتند و در یکجا مستقر شدند.آلکاپترا از این موضوع خبردار شد و به روستا ها رفت وگفت که سپاهی برای خود جمع کنند تا اگر آنها حمله کردند مقاومت کنند.آلکاپترا همچنین افراد سپاه خود را بییشتر کرد و آنها را کار آزموده تر نمود.هائیش کشور بسیار کوچکی بود بسیار کوچک ولی کشور همسایه او بزرگ و قدرتمند و اسم آن دیار ترانسمان بود.پادشاه آن(آپار)زمانی که فهمید هائیش وجود دارد و راهزنان میخواهند آن را از بین ببرند لشکرش را برای کمک به راهزنان فرستاد.لشکر آپار و راهزنان بر روی تپه ای چادر زده بودند و در همان زمان آلکاپترا فکری برای حفاظت از مردم به ذهنش رسید.او فهمید که باد به سمت آنها می وزد پس شبانه به سمت آنان رفت و تا صبح در آنجا هیزم و چوب های بسیاری را جمع کرد و وقتی خورشید طلوع کرد آتش بزرگی را به راه انداخت چون باد به سمت آنان بود دود بسیار زیادی به آن سمت رفت و همه آنها را بدون آمادگی بیرون کشید در همین زمان آلکاپترا به سمت آنها رفت و تمامی آنان را از بین برد و بعد از آن آلکاپترا به سوی زمین های زراعتی ترانسمان رفت و بخشی از آنها را تصرف کرد تا بتواند کشاورزی کند و مقعیت اقتصادی قلعه ها و روستاهایش را بهتر کند.(لطفا نظر خود را در مورد این قسمت به ما بدهید.)




طبقه بندی: داستان،
تاریخ : یکشنبه 27 اسفند 1391 | 18:56 | نویسنده : GHASEM ADO | نظرات

  • paper | ویندوز سون | آنکولوژی

  • کد لوگو حمایت از کشور ایران