تبلیغات
 THE EVERLASTING COUNTRY - IRANIAN JUGGERNAUTS

DESKTOP/I_J

IRANIAN JUGGERNAUTS                                   داستان ناواقعی

اخبار ایران،اعلام کرد:ایران،از این زمان به بعد همه چیز خود را که مربوط به نیروی دفاعی کشور و تا به حال مخفی نگه داشته بود به جهان نشان میدهد.از جمله ارتش پایا که تا این زمان به صورت پنهانی مشغول به کار بوده و حال آشکارا،ابرموشک(میهن پرست)،ایجاد 5نوع کشتی جدید که دنیا به آن دسترسی ندارد و...رامعرفی کنیم.ایران در زمینه ...های دیگری نیز فعالیت دارد که به عرض میرساند:امروز

ایمان:این تازه یکمش بود

پرهام:اگه این طور باشه که ایران شده ابرقدرت جهان؟

کاظم:حالا چی؟الان باید چی کار کنیم؟

ایمان: حالا باید صبر کنیم تا هادی دستور جدید رو بیاره

کاظم:اوه اوه پس گاومون زاییده.قراره بریم عضو ارتش پایا

هادی(در حال آمدن):آره همینطوره

کاظم:شوخی نکن من یه چیزی پروندم

پرهام:جدی که نگفتی؟

هادی:اتفاقا جدی گفتم.دستورشم ایناها.حالا بگو دروغه

ایمان:بابا ما تازه اومدیم اینجا!چجوری؟اصلا ما رو چه به ارتش پایا؟

هادی:این ارتش چون تا حالا مخفی بوده تعداد افرادش نسبت به بقیه ارتشها کمتر بوده.به خاطر همین داره نیرو جذب میکنه،تازه ممکنه بخاطر پنهانکاری های ایران تا حالا،چندتا کشور قصد حمله نظامی به ما رو داشته باشن.تازه این ارتش مال کشور خودمونه بیگانه نیست!بالاخره کسانی باید از این ارتش دفاع کنن؟

پرهام:تو از خداته!فردا میری جنگ بعد میندازی گردن ما؟

هادی:اگه به تووِه همین امروز میری اونجا

ایمان:بسه دیگه.حالا مگه چیکار میتونیم بکنیم دستور دادن بریم!روی حرف فرمانده که نمیتونیم حرف بزنیم؟

کاظم:حالا کِی باید بریم؟

هادی:اینطوری که به من گفتن تا فردا باید آماده شیم بریم

کاظم:بگو تولّد ما هم پرید

هادی:مشکل داری فرمانده حیّ و حاضر در خدمته

پرهام:این حرفارو وِل کنین.زود وسایِلِتون رو جمع کنین بریم

روز بعد

پرهام:کاظم!کاظم!اوهوووی.گِل لگد نمیکنیما؟

کاظم:چیه.بذاربخوابیم.مثلا تولّدمه

پرهام:وقت نداریم.بدو بدو الان فرمانده میاد بازرسی

کاظم:همین؟مگه چی شده حالا؟

پرهام:ماشینا هم اومدن سربازا رو ببرن

کاظم:باشه الان حاضر میشم

ایمان:بچه ها بیاین ماشینا رو ببینین

هادی:مگه چیه ماشینا؟

ایمان:ماشینایی که به عمرم ندیدم

هادی:الکی نگو.فوقِش یه جیپ میارن

ایمان:به نظرت اینا جیپه؟

پرهام:انگار زیادم الکی نمیگه.بیااااا

کاظم:دیونتم

افسر ارتش:آقایون سریعتر سوار اتوموبیل ها بشید تا راه بیفتیم

کاظم:من حاضرم

ایمان:باش تا خبرت کنن




طبقه بندی: داستان،
تاریخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 14:22 | نویسنده : GHASEM ADO | نظرات

  • paper | ویندوز سون | آنکولوژی

  • کد لوگو حمایت از کشور ایران