تبلیغات
 THE EVERLASTING COUNTRY - IRANIAN JUGGERNAUTS

شروع جنگ...

سعید:باشه اسم گروهمون از این به بعد این شد ولی مسئولیته سختی انتخاب کردین       

پرهام:برای چی؟

سعید:بخواطر اینکه این گروه کار همه گروها رو انجام میده یعنی اگه یک گروه از بین بره گروه ما باید کار اونا رو هم انجام بده.

کاظم:پس تا فردا صبح!

صبح روز بعد سرباز ها در صف

کاظم:پیس!پیس!هووو!هووو با تواَم

پرهام:چیه؟چی کار داری؟

کاظم:گشنم کی غذا میدن؟

پرهام:مگه من میدونم.ساکت فرمانده اومد

فرمانده:(خطاب به این گروه)شما به زمین کنار برید.

هادی:قربان پوزش عرض میکنم ولی انجا زمین نیروی هوایی است؟

فرمانده:برید این یه دستوره!

چند دقیقه بعد...

ایمان:برای چی فرمانده گفت بیایم اینجا؟

محمدرضا(راننده وسایل هوایی):سلام.من محمدرضام.راننده وسایل هوایی گروه شما

کاظم:حتما قراره با ما باشی؟

محمدرضا:تو اگه دوست داری با وسایل هوایی حرکت کنی به من احتیاج داری!راستی خبر بد دارم و خبر خوب کدوم رو بگم؟

ایمان:بد!

محمدرضا:خبر بد اینکه حدود 27 تا کشور قراره به ما حمله کنن و شما باید تمرینات خیلی سختی داشته باشید

هادی:و خوب؟

محمدرضا:اینکه شما نصف تمرینات رو قبلا گُذَروندید پس صرف بیست روز تمرین خیلی خیلی سخت کارتون تموم میشه!

کاظم:آقایون تا بیست روز دیگه با افتخار میریم جنگ!ولی27تا زیاد نیست؟حالا ایران یکم پنهان کاری کرده!

محمدرضا:1نگران جنگ نباش2فقط چهار تا از اونا بزرگن بقیه ول معطلاً!

هادی:و اون چهار تا...؟

محمدرضا:آمریکا،روسیه،چین،آلمان

پرهام:در این صورت یه جنگ جهانیه؟

23 روز بعد... همه گروه در بالگرد

سعید(همه باصدای بلند صحبت میکنند):گوش کنین ما الان به سمت ابرکشتی فرماندهی روسی میریم که حدود 130نفر تکاور از اون محفظت میکنن و ما وظیفَمون گروگان گرفتن 2 نفره.یکی کاپیتان و یکی معاون ارشد.مراقب باشین قبل از رسیدن به کشتی پیاده میشیم و در شب به کشتی وارد میشیم و همینطور باید چهار نفر ارشد بعد از اون ها رو نابود کنیم.مفهومه؟

کل گروه:بله

محمدرضا:موقع شروع عملیـات ساعـت12:30نیمه و شما باید تا1صبح کارو تموم کنین!

هادی:بعد کجا بیایم؟

سعید:بعد میاین روی عرشه.تا روسا سر جا هاشون مستقر شَن ما رفتیم!

ساعت 12:30 در عرشه...

کاظم:سعید چند نفر بیدارن؟

سعید:حدود 20 تا.

پرهام:آقایون میریم طرف اتاق خوابِ کاپیتان.

ایمان:این منطقه امنه.بیان دنبالم.

کاظم:من و هادی از راست میریم داخل اتاق فرماندهی.

هادی:پرهام،ایمان برین جلو این اتاق امنه.

ایمان:دو نفر جلواَن.میزنیمشون.

پرهام:اونا مردن بیاین.

کاظم:من میرم سراغ اون چهار تا.

پرهام:دنبالتم.

هادی:ایمان تو برو دنبال معاون ارشد من کاپیتانو میگیرَم.

ایمان:دریافت شد.

کاظم(باصدای بلند در بیسیم):ما درگیر شدیم.زیر تیریم کمک میخوایم.

ایمان:چی شده؟چه خبره؟

پرهام:اونا کمین کرده بودن.ما نیرو میخوایم همین حالا!

سعید(در بیسیم):میتونیم بالگردرو بیاریم ولی اونطوری همه میفهمن؟

پرهام:بیارش همه این جا اَن.نارجک...

هادی:کاپیتان این جا نیست!

ایمان:همه اینجا اَن ولی دو نفر از اونا محافظت میکنن.

هادی:فِلَش بمب بنداز برو داخل.من دارم میام.

کاظم:پس این بالگرد کجاست؟

محمدرضا:اومدم.شما کجایین؟

پرهام:شمال کشتی.کابین اجلاس.

محمدرضا:داخل موقعیتم.پناه بگیرین

کاظم:پرهام زود بخواب

ایمان:هادی گرفتمشون.کجایی؟

هادی:دیدمت.میام اونجاصدای خیلی بلند تیربار

ایمان:محمدرضا داره چیکار میکنه؟اینجوری ما لو میریم

هادی:اون داره به کاظم و پرهام کمک میکنه

سعید:نقشه عوض شد برین روی سقف کابین اجلاس




طبقه بندی: داستان،
تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 | 12:53 | نویسنده : GHASEM ADO | نظرات

  • paper | ویندوز سون | آنکولوژی

  • کد لوگو حمایت از کشور ایران